تبلیغات اینترنتیclose
دو شهيدي كه عقدشان در آسمان بسته شد

سنگر پشتیبانی  سنگر فرهنگی  معراج شهدا  سنگر فرماندهی

اللهم عجل لولیک الفرج ، شهدا را یاد کنید با یک صلوات ، لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلا بِالله اَلعَلِیِّ العَظیمِ

بهترین زمینه سازی برای ظهور امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشريف) خود سازی می باشد

که از مبارزه با نفس اماره شروع می شود

اگر من امروز رهبر انقلاب نبودم رئیس فضای مجازی کشور می شدم

پایگاه مقاومت بسیج عاشقان ولایت عالیشهر

بسم رب الشهدا والصدیقین

دو شهيدي كه عقدشان در آسمان بسته شد - بسیج عاشقان ولایت عالیشهر

در سپاه بانه مسئول آموزش اسلحه به خانم ها بود. علاوه بر آن مخابرات سنندج نيز محل فعاليت او به شمار مي رفت. آنقدر فعال بود كه يكي دوبار منافقين برايش پيغام فرستادند كه اگر دستمان به تو برسد، پوستت را از كاه پر مي كنيم . . .


شهيد صديقه رودباري در هجدهم اسفند سال ۱۳۴۰ در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد. روزهاي نوجوانيش در سال هايي سپري شد كه سرزمينمان در پيچ و تاب روزهاي منتهي به پيروزي انقلاب بود. در آن روزها خود را به خيل عظيم و خروشان ملت رساند و در تظاهرات ها شركت مي كرد و تا صبح نيز به مداواي مجروهان مي پرداخت. آنقدر فعال بود كه در زمان درس و تحصيل بارها او را در پشت بام مدرسه و در حال فعاليت هاي انقلابيش مي يافتند. روح ناآرامش همواره در پي چيزي وراي خواست ها و آرزوهاي يك دختر معمولي بود.

انقلاب كه شد در مدرسه شان انجمن اسلامي راه انداخت و فعاليت هايش را منسجم تر كرد. خانواده و دوستانش صديقه را آخر هفته ها در كهريزك و يا معلولان ذهني نارمك پيدا مي كردند. صديقه آنها را شستشو مي داد و به آنان رسيدگي مي كرد. بسيار پر دل و جرات بود. شجاعت و دليريش به گونه اي بود كه نشان مي داد به زودي مهر شهادت بر روي شناسنامه اش خواهد خورد.

پس از انقلاب، هيجان و احساس وصف ناپذيري پيدا كرده بود. احساسي كه تا آن زمان مثل خون در رگهايش جاري بود، حالا پرخروش گشته بود و او را از زندگي عادي و روزمره دور مي كرد. از تعلقات دنيوي فاصله گرفته بود و مدام مي گفت كه نبايد در خانه بنشينيم و بگوييم كه انقلاب كرده ايم. بايد كه در بين مردم باشيم و پيام انقلاب را به مردم برسانيم...

۵ خرداد سال ۵۹، از طرف جهاد سازندگي براي انجام فعاليت هاي جهادي به شهر بانه كردستان اعزام شد. در بانه هر كاري كه از دستش بر مي آمد انجام مي داد. در روستاهايي كه پاكسازي مي شدند، كلاس هاي عقيدتي و قرآن برگزار مي كرد. با توجه به شرايط بسيار سخت آن روزهاي كردستان، دوشادوش پاسداران بانه فعاليت مي كرد در حالي كه هيچ گاه اظهار خستگي نكرد.

در سپاه بانه مسئول آموزش اسلحه به خانم ها بود. علاوه بر آن مخابرات سنندج نيز محل فعاليت او به شمار مي آمد. آنقدر فعال بود كه يكي دوبار منافقان برايش پيغام فرستادند كه اگر دستمان به تو بيفتد، پوستت را از كاه پر مي كنيم...

در روزهاي حضورش در سپاه بانه، فرمانده اطلاعات سپاه بانه، شهيد «محمود خادمي» كم كم به او علاقه مند شد. محمود كه قبل از آن در جواب به دوستانش كه پرسيده بودند كه "چرا ازدواج نمي كني؟" گفته بود: "هنوز همسري را كه مي خواهم براي خودم انتخاب كنم پيدا نكرده ام. من كسي را مي خواهم كه پا به پاي من در تمام فراز و نشيب ها، حتي در جنگ با دشمن هم رزم من باشد و مرا در راه خدا ياري دهد." ولي محمود بعد از آشنايي با صديقه رودباري تصميم خود را گرفت و همسر آينده خود را انتخاب كرد.

۲۸ مرداد سال ۵۹، روزي بود كه صديقه و دوستانش خسته از مداواي مجروحان و در حالي كه پا به پاي پاسداران دويده بودند، در اتاقي دور هم نشسته و استراحت مي كردند. در همين هنگام دختري وارد جمع سه نفره شان شد. صديقه او را مي شناخت.گاهي او را در كتابخانه ديده بود. دخترك منافق به بهانه اي اسلحه صديقه را برداشت و مستقيما گلوله اي به سينه اش شليك كرد. پاسداران با شنيدن صداي شليك گلوله به سرعت به سمت اتاق دويدند. محمود خادمي خود پيكر نيمه جان صديقه را به بيمارستان رساند. او بيشتر از سه ساعت زنده نماند و بالاخره به آرزوي خود كه شهادت بود رسيد. همانطور كه در آخرين تماس تلفني اش با خانواده اظهار داشت كه "هيچ گاه به اين اندازه به شهادت نزديك نبوده است."

پس از چند ساعت كه از آن اتفاق دلخراش مي گذشت، محمود با چهره اي غمگين و برافروخته به جمع سپاهيان برگشت و با حالت خاصي خبر شهادت او را اعلام كرد و در آن جمع اظهار داشت: بچه ها من هم ديگه عمري نخواهم داشت. شايد خواست خدا بود كه عقد ما در دنياي ديگري بسته شود.

حدود ۲ ماه بعد، در ۱۴ مهر سال ۵۹، محمود خادمي فرمانده اطلاعات سپاه بانه در حالي كه داوطلب شده بود كه دوست بيمارشان را به بيمارستان برساند، ماشينش توسط گروهك هاي تروريست ضد انقلاب مورد حمله قرار گرفت. او تا آخرين گلوله خود مقاومت كرد. افراد مهاجم، غافل از اينكه او راننده ماشين نيست، بلكه محمود خادمي، فرمانده اطلاعات سپاه بانه است، پس از به شهادت رساندن وي براي خاموش كردن آتش خشم و كينه خود، قسمتي از صورت او را نيز با شليك گلوله هاي تخم مرغي از بين بردند و به اين ترتيب بود كه محمود خادمي نيز پس از دو ماه جدايي از صديقه به او پيوست تا همانطور كه خود گفته بود "عقدشان در دنيايي ديگر و در آسمان ها بسته شود."

مزار شهيد صديقه رودباري،قطعه ۲۴/رديف۳۲/شماره۸ بهشت زهرا(س)

(سروده شهيد صديقه رودباري)

مردم در اين دوره از تاريخ، يخ بسته اند /
در اين رنج و اسارت /
دست و پا را بسته اند /
نه بوي خون، نه بوي دود، نه بوي مسلسل /
پس من به كجا مي روم؟ من كيستم؟ /
تو بايد حماسه بيافريني /
همچنان كه حسينيان آفريده اند /
دست هاي كوچكمان /
صداي دشمنان را در گلو خفه مي كند /
به يادم داشته باش /
من شهيدم/

منبع - www.basij.ir

« www.a-velayat.iran.sc »

امتياز بدهيد : 1 2 3 4 5 6 | امتياز : 0

نوشته شده در چهارشنبه | ساعت 07:08 | توسط برادر بسیجی |

  1. کاش ما هم یه جو از غیرت این شهد رو داشتیم ...
    اللهم الرزقنا توفیق الشهادت

    1

    » ارسال نظرات


    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S



    یا لثارات الحسین (علیه السلام)ا